تو بگو كدام مهمتر است
از ديشب فكرم مشغول اين سوال
انار بود كه چرا ايران مونده ام؟ اولين چيزي كه به ذهن آدم مي رسه اينه كه اصلا مي تونسته بره و نرفته؟ اصلا شرايطش طوري بوده كه بتونه بره يا نه؟
شرايط رو مي شه هم بوجود آورد و هم ممكنه پيش بياد. من خودم فكر مي كنم هم مي تونستم شرايطش رو براي خودم بوجود بيارم و هم شرايطش برام بوده. اما تا الان اين تصميم رو نداشتم.
شرايط محيطي- راستش اينطوري نبوده كه تا الان خارج نرفته باشم. يعني يك نگاه از داخل ايران به خارج و برداشت ها و قضاوت هاي شخصي كه همه اش واقع بينانه نيست. مشكلي كه امير دوستم همين الان هم داره و به نظرم يك نگاه واقع بينانه نيست. امير الان داره فوق تخصص خودش رو توي ارتوپدي مي گيره درآمد خوبي هم اينجا داره. مي گه مي دونم اگه برم هم شغلي كه اينجا دارم ندارم هم جايگاهم پايين تر خواهد بود اما من اونجا آرامش دارم. من ميرم چون از اينجا خسته شدم. به نظر من خارج رو براي تنوع مي خواد. اگه يه مدت اونجا باشه حتما نظرش عوض مي شه.
تا حالا چندتا كشور اروپايي و غير اروپايي رفتم. البته مدت زيادي نبودم كه به خودم اجازه قضاوت بدم اما همين قدر مي دونم كه نظرم با قبل از رفتنم فرق كرد. شايد دليلش اين بود كه خيلي زود و زماني كه بعضي ها آروزوشون خوردن يك ويزاي شنگن يك ماهه توي پاسشون بود من ويزاي 6 ماهه داشتم. هيجان سفر اولم رو منكر نيستم وقتي به فرانسه مي رفتم. اما نه پاريس با همه زيبايي هاي اعجاب انگيزش شهر رويايي من بود و نه من دلم مي خواست شهر سكونت و زندگي من باشه.
ويژگيهاي شخصي- يكي از بزرگترين دلايلي كه افراد حاضر مي شن ترك وطن بكنن كنار نيامدن با شرايط محيط زندگيشون هست. اين سازگاري و كنار آمدن يا نيامدن به فرد برمي گرده. نمي شه گفت خوبه يا بد فقط يه تفاوت هست مثل هزاران تفاوتي كه بين آدم ها هست. من با جامعه ايران مشكل جدي ندارم كه نتونم بپذيرمش. همين جا توي وبلاگ چندبار نقد جدي به كارهاي ضدفرهنگي خودمون كردم مثل عدم مطالعه و ... اما پذيرفتم كه اينها مشكلات ما هستند. من موندم چون اگرچه اينها آزارم مي ده اما مي تونم تحملشون كنم و درعوض به چيزهايي كه اينجا دارم فكر مي كنم. بايد واقع بين بود. به قول رضا دوستم كه الان كانادا زندگي مي كنه اينجا يه چيزهايي داري كه اصلا حسابشون نمي كني وقتي رفتي مي فهمي كه چقدر ارزش داشتند برات و اينجا دستت از اونها كوتاه هست. مي گفت همين كوهي كه جمعه با بچه ها مي رفتيم همين خيابوني كه دبيرستانم توش بود همين مادري هميشه خستگي هاي دلت رو پيشش خالي مي كردي و خاك پدري كه وقتي دلت مي گرفت مي رفتي اونجا ازم گرفته شده. رضا رفت كه اقامت كانادا رو بگيره و مجبوره چند سالي اونجا بمونه.
من هم مثل خيلي از شما آدم بي دردي نيستم كه هرچي ديدم ناراحت نشم و برام مهم نباشه. وقتي مي گم با شرايط كنار ميام منظورم بي خيالي و بي دردي نيست. من هم وقتي ميرم كوه و يه نفر بي دليل گير بده اعصابم بهم ميريزه. من هم وقتي مجبورم توي محيط كار مواظب حرف زدنم با تلفن باشم چون همه مي دونن كنترل مي شه حس خوبي ندارم. من هم وقتي مي خوام برم توي يك وب سايت معمولي و يه نفر ديگه تصميم گرفته اين حق رو از من بگيره ناراحت مي شم. من وقتي توي تماشاي فوتبال مجبورم صحنه يك گل رو ده بار ببينم تا شادي تماشاگران سانسور بشه حس مي كنم با شعورم بازي شده. موندن من تاييد اين كمبود ها نيست.
يك دليل مهم ديگر– اگه بچه اول خونه باشي همه هم بهت وابسته باشن برات سخته بخواهي يه بي خيال خيلي چيزها بشي. محور بودن توي يه خانواده با همه خوبي هاش بدي هايي هم داره. ديگه پارامترهاي تصميم گيرت بيشتر مي شه. چون فقط خودت نيستي.
يك نمونه – امروز تو شركت جلسه داشتيم. يه همكار خانم دارم كه برادرهاش مهاجرت كردن و خودش هم شديدا دنبالش هست. كنار دستم نشسته بود ديدم حواسش به جلسه نيست. روي يك كاغد نوشتم چرا ايران ماندم؟ چرا از ايران رفتم؟ با تعجب نگام كرد گفت ديشب با پدر مادرم دو ساعت و نيم بحث اين رو داشتم. پدرم چيزي بهت گفته؟ ( پدرش رو مي شناسم آخه) گفتم نه اتفاقي بوده. پرسيدم حالا تصميمت چي شده؟ رفت تو فكر فقط يه چيز گفت و باقيش رو نوشت
گفت" من مي خواستم برم، الان هم مي خوام برم، آخرش هم مي رم اما يه روز فكر مي كردم كه برنمي گردم اما الان ديگه مطمئن نيستم كه بمونم...
نوشت:" براي نوستالژي،براي خاطره، براي نسيان،شايد غم نسيان. براي عشق براي لجبازي براي فرار از نداشته ها، براي نخواستن يا خواستن. براي بودن يا نبودن، براي ترس، براي آرزو، براي بايد ها و نبايد ها، براي هست ها نيست ها.
براي عدالت، براي آزادي براي امنيت، براي ذهن براي اسارت و شايد براي ديگري...
نمي دانم دقيقا كدام براي كدام!!!
ديدم خيلي توي فكر رفته بعد بهم قول داد برام بنويسه. گفت تا شنبه.
من باز م حرف دارم. اين پست خيلي طولاني شد. باقيش رو مي ذارم براي بعد.
نوشته هاي آبي