يادم رفت چكار مي خواستم بكنم!
گاهي وسط كارهايي كه مي خواهي انجام بدي اتفاق هايي مي افته كه اگه حواست نباشه به كلي يادت مي ره چكار مي خواستي بكني. خيلي از ما مرد كارهاي ناتمام و نيمه كاره هستيم. بهتره بگم مرد ناتمام( اشتباه نشود منظورم تبعيض جنسي نبود به خدا) بگوييم انسان ناتمام.
هميشه از نبودن وقت هم ناله مي كنيم. يك كاري كه مي خواهيم بكنيم وسطش هزار بار تصميم عوض مي كنيم. از دست اين جور آدم ها خيلي خسته مي شم. خدا نكنه از تو نظر هم بخوان! بابا انصاف نيست تو كه خودت تكليفت با خودت مشخص نيست ميايي ذهن يكي ديگه رو هم مشغول مي كني.
لازم نيست هميشه كاري بزرگي انجام بديم. مهم اينه كه بدونيم چيكار مي خواهيم بكنيم. اين خودش كار بزرگي هست.
انار يه سووال جالبي كرده. پرسيده
چرا از ايران بيرون اومدين؟ چرا تصميم گرفتيد ايران بمونيد؟ من كه براي زندگي از ايران خارج نشدم اما خيلي از دوستام رفتند هر كدوم هم به يه دليل.
تحصيل دليل موجهي بود براي خيلي هاشون كه الان يا تمام كردن يا دارن تمام مي كنند اما قصد برگشتن ندارن. يكي دونفر ديگه هم مي شناسم كه اصلا استاندارشون ايراني نبود. يعني اينقدر آدم سيستماتيكي بودند كه توي محيط بي سيستم اينجا داشتند ديوانه مي شدند. يه نفرشون هم تكليفش با خودش معلوم نبود(رجوع شود به قسمت بالاي نوشته) مي گفت حيف من كه اينجام. به عنوان ادامه تحصيل با هزار زور و تلاش رفت. حالا هم گاهي مي گه نه اينجا آخرش خارجي هستيم من بر مي گردم.
راه دور نريم همين تهران خودمون. خيلي ها كه حتي دانشگاه تهران قبول مي شن همين جا موندگار مي شن. يه آماري ديدم كه حدود 80 درصد شهرستاني ها كه تهران درس خوندند ماندند و تهراني شدند! خارج كه جاي خود داره.
در مورد اينكه چرا من ايران موندم بايد مفصل تر بنويسم.
نوشته هاي آبي