

با اولین طلیعه خورشید در روز شنبه شکار ماهیگیران کانادایی در سواحل آتلانتیک شمالی آغاز شد.امروز در حدود 335000 بچه فک کشته می شوند.بچه ها یی که اکثرا عمرشان کمتر از 2 ماه و گاهی حتی به 12 روز هم نمی رسد، پوستشان کنده می شود تا پالتو پوست آدمها یی شوند که آدمیت خود را نه در جان خود که در لباس خود می بینند.پوست این بدبخت ها کنده می شودتا منافع عده ای تامین شودو خودخواهی برخی دیکر ارضا.ما انسان ها که نه به همنوع خود و نه به هیچ موجود زنده ای رحم نمی کنیم.
می دونم که جز مخالفت و اعتراض با این شکار خونین کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.فقط دلتنگم از این همه بی عدالتی و شرمنده از اسم آدم که بر من نهاده شده.
نوشته نارنجی
گنجی آزاد شد
خبر رو که خوندم فقط فریاد زدم و گریه کردم.با خودم گفتم وقتی که من اینطور سر از پا نمی شناسم،خانواده گنجی چه حالی دارند. فقط خواستم بگم معصومه خانم شفیعی شادیتون مبارک .از دور می بوسمتان و سر تعظیم در برابرتان فرو می آورم.
نوشته های نارنجی
برا عمه خانمم
سال 57 بود.اعتصاب ها و راهپیمایی ها شروع شده بود.منم یه نوجوون پر شروشور که میخواست سری تو سرا دربیاره.از اون طرف هم پدرم آدم محتاطی بود و خیلی نگران ما که تو این جریانات بلایی سرمون بیاد. وقتی می فهمیدکه برنامه تظاهرات داریم بعضی وقت ها در خونه رو قفل می کرد.تو یکی از این روزا من از دستش فرار کردم و مثل قرقی در رفتم.حالا من بدو ، اون بدو.با هزار بدبختی خودم رو به خونه عمه ام که همون نزدیکا بود ، رسوندم و پناهنده شدم.بلافاصله بابام از راه رسید و شروع کرد به داد و بی داد و... که یک دفعه عمه وسط حرفاش پرید و از من چنان دفاعی کرد که نگو.خلاصه بابام دست از سر من برداشت و رفت.خیلی احترام خواهرش رو داشت.خیلی.منم کلی قربون صدقه عمه رفتم.اونم ازم قول گرفت که مواظب خودم باشم و حواسمو جمع کنم.این خاطره موند تو ذهنم برا همیشه ویادم موند که هر جا در موندم عمه ای هست که پشتم باشه. اونم زنی که خودش به تنهایی سختی های زندگی رو تحمل کرده و مثل کوه استوار مانده. و من همیشه آرزو داشتم که مثل او قوی باشم و زانو نزنم.
یکی دو سال بعد انقلاب و ضمن درگیری ها ودستگیری ها چند باردیگه به عمه پناه بردم.همیشه یارم
بود.سال ها بعد که خودم مادر شده بودم تو روزای سخت زندگی می دونستم که بازم می تونم رو وجودش حساب کنم.حالا عمه دیگه خیلی پیر شده و مریضه.منم این ور دنیا آواره هستم.
ولی همیشه یادم هست که شیرزنی اون ور دنیا به یادمه.منو دعا می کنه و همراهمه.
روزت مبارک.
نوشته های نارنجی


دند. نمونه اش آنگلا مركل و احمدي نژاد كه خيلي جالب بود. خلاصه به هيچكس رحم نكرده بودند نه پادشاه نه ملكه و نه احزاب سياسي.( اين هم بذاريم به حساب آزادي بيان) بدليل اين شادي و نشاطی كه همه جا ديده ميشه و درواقع مثل يه فصل تازه ميمونه بعضي ها به اين كارناوال، فصل پنجم سال ميگن. فشينگ يك ريشه مذهبي داره و مسيحيها معتقدند كه اينطوري آرامش و شادي و سرزندگي قبل از شروع زمان روزه مخصوص خودشون بين اونها مياد. اين كارناوال در تاريخ 11 نوامبر كه ماه 11 سال ميلادي هست در ساعت 11:11 دقيقه شروع ميشه و يك روز قبل از شروع روزه چهارشنبهAschermittwochs به پايان مي رسه يعني درست روزي كه مسيحيها روزه گرفتن رو شروع ميكنند. ( يه چيزي مثل ماه رمضون ما البته با كلي تفاوت!)البته تاريخ فشينگ توي شهرها و استانهاي مختلف يكي نيست و هر كدوم روز خاصي رو براي اين مراسم اختصاص ميدن. آدم با ديدن اين جشن ها حسرت می خوره که چطور اينها مراسم مذهبيشون رو تبديل به یه کارناوال ميكنند و توي
ایران خنده و شادي یه جرمه! كاش ما هم بتونيم شاديهامون رو توي خيابون بياريم.