نارنجستان آبي
نوشته هاي آبي و نارنجي
Sunday, March 26, 2006

شکار خونین



با اولین طلیعه خورشید در روز شنبه شکار ماهیگیران کانادایی در سواحل آتلانتیک شمالی آغاز شد.امروز در حدود 335000 بچه فک کشته می شوند.بچه ها یی که اکثرا عمرشان کمتر از 2 ماه و گاهی حتی به 12 روز هم نمی رسد، پوستشان کنده می شود تا پالتو پوست آدمها یی شوند که آدمیت خود را نه در جان خود که در لباس خود می بینند.پوست این بدبخت ها کنده می شودتا منافع عده ای تامین شودو خودخواهی برخی دیکر ارضا.ما انسان ها که نه به همنوع خود و نه به هیچ موجود زنده ای رحم نمی کنیم.

می دونم که جز مخالفت و اعتراض با این شکار خونین کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.فقط دلتنگم از این همه بی عدالتی و شرمنده از اسم آدم که بر من نهاده شده.

نوشته نارنجی

Balatarin
Tuesday, March 21, 2006

سال نو مبارک

برای همه دوستان آرزوی سالی خوب و قشنگ داریم.سالی رنگی ، رنگی تر از هر سال.آبی تر از همیشه.

بیایید آرزو کنیم که سال دیگه سر سفره هفت سین کسی چشم به راه عزیزی از پشت میله های سرد زندان نباشه.چشم همه ما روشن،گنج ما که آزاد شد.دعا کنیم برای بقیه عزیزان.

سبز باشید و بهاری.

Balatarin
Sunday, March 19, 2006

گنجی آزاد شد

خبر رو که خوندم فقط فریاد زدم و گریه کردم.با خودم گفتم وقتی که من اینطور سر از پا نمی شناسم،خانواده گنجی چه حالی دارند. فقط خواستم بگم معصومه خانم شفیعی شادیتون مبارک .از دور می بوسمتان و سر تعظیم در برابرتان فرو می آورم.

نوشته های نارنجی

Balatarin
Saturday, March 18, 2006
با يكسال روزانه ها خداحافظي مي كنم
امروز روز آخر كاري من بود. روز شبنه 27 اسفند. توي راه كه سر كار ميرفتم، اتفاقات يكسال رو مرور مي كردم. امروز بايد با يكسال روزانه‌هام خداحافظي كنم.
اگه از از روزهايي كه خواسته يا ناخواسته خواب مي ماندم بگذريم هر روز سر يك ساعت مشخص بيدار شدن و مسيري كه تا محل کار داشتم.
راديو راننده اي كه هيچ وقت طول موجش تغيير نمي كرد. اوايل اعصابم رو بهم مي ريخت اما الان ديگه به بي محتوايش عادت كردم.( برنامه اي كه هر روز از شبكه سراسري پخش مي شه به نام "صبح ايراني") راستش بعضي از برنامه هاي راديو اين چند سال از نظر محتوا خيلي خوب و قابل تحمل شده‌اند اما اين يكي رو 5 دقيقه هم نمي شه تحمل كرد.
- آدم هايي كه وقت براشون ارزشي نداشت و توي اين يكسال هيچوقت كتابي يا مجله اي دست اونها نديدم. و ...
چراي بزرگ سال84 !
"چرا فقط ادعا مي كنيم؟ چرا براي وقت خودمون ارزشي قايل نيستيم؟ چرا دم از فرهنگ چند هزار ساله مي زنيم؟ چرا فكر مي كنيم كه ضريب هوشي ما از همه دنيا بالاتر هست و با همين فكر كودكانه از خودمون رفع مسئوليت مي كنيم؟ بابا يكي بياد به ما بگه اگه صدها سال قبل ايران تو دنيا چيزي بود و اگه بعضي هامون الان توي دنيا مطرح هستند دليلي برای توجيه تنبلي ما نيست.
چندتا كتاب توي يك سال مي خونيم؟ چقدر مجله حسابي رو يا سايت هاي بدرد بخور رو زير رو رو كرديم؟
فقط مي گيم مردم فلان كشور رييس جمهور خودشون رو نمي شناسند و ما چقدر مردم آگاهي داريم!
امان از اين همه ادعا!
از نظر خيلي از ما چيني ها كند ذهن هستند، عرب ها تنبل و فرصت طلب هستند، روس ها نامرد هستند، انگليسي ها بدجنس و كلاه بردار هستند، آمريكايي ها زوردار و گاهي زورگو هستند. توي دنيا فقط ما خوبيم و مردم ما بهترين ملت دنيا هستند.
نه مي گم درسته و نه غلط. بيایيد فكر كنيم.
فقط مي دونم با تنبلي و خودستايي از خودمون وضع ما بهتر نمي شه. بيشتر بايد اهل مطالعه و كار باشيم. الحمد الله فعلا اكثريت مردم ما اهل هيچكدوم نيستند. دين‌دار يا بي دين. وطن پرست يا وطن فروش فرق نمي كنه توي اين يكي اشتراك زياده. كاش اين سوال رو سال ديگه از خودم و شما نپرسم.

اتفاق بزرگ سال84!
به نظرم اتفاق بزرگي كه امسال افتاد و يادم نميره نتيجه انتخابات ریاست جمهوری بود. بدون شرح.
این آخری همین الان بود آزادی گنجی
نوشته های آبی
Balatarin
Saturday, March 11, 2006
همه زن های زندگی من
مدتی این مثنوی تاخیر شد. دو روز قبل آخر هفته بود و حسابی مشغول کارهای عید بودم. پنج شنبه و جمعه ی نزدیک عید و کلی کار. روز چهارشنبه روز زن رو به نارنجی تبریک گفتم. گفت اين روز فقط مال زن ها نيست. گفت يه جايي اين رو خونده كه از نظر بعضي از مردها يك زن ايده آل:
ü مثل یک دختر جوان به نظر بیاد
ü مثل یک خانم رفتار كنه
ü مثل یک مرد فكر كنه
و
ü مثل یک اسب كار كنه
دیدم که واقعا بايد فكر بعضي از مردها كه كم هم نيستند رو بازسازي كرد. چقدر کار هست برای انجام دادن!
وقتی فکر می کنم می بینم چقدر زندگی من هم از زندگی بعضی از زن ها رنگ گرفته، مثلا مادر.
دلم نمی خواست همون روزی که همه جا صحبت از زن هاست من هم بگم خانم ها روزتون مبارک. من امروز می گم.
چندتا سوژه جالب رسیدم که دلم می خواد ازشون تو این هفته بنویسم.
نارنجی رفته مسافرت. امشب باهاش تماس گرفتم آمستردام بود.چیزهای جالبی تعریف می کرد. می ذارم بیاد خودش تعریف کنه.
حاشیه:درست از همون شبی که پرونده ایران رفت شورای امنیت دوران پارازیت ما هم رسیده. ظاهرا دولت محترم به شدت شبکه های خبری رو پارازیت باران کرده. البته چندتا از این شبکه های بی خاصیت ایرانی هم قاطی ماجرا شده اند و افتادند توی پارازیت. من هم که خوابم! فعلا که "بی بی سی" و "سی ان ان" نداریم. کسی می تونه یه راه حل بده؟
نوشته های آبی
Balatarin
Thursday, March 09, 2006

برا عمه خانمم

سال 57 بود.اعتصاب ها و راهپیمایی ها شروع شده بود.منم یه نوجوون پر شروشور که میخواست سری تو سرا دربیاره.از اون طرف هم پدرم آدم محتاطی بود و خیلی نگران ما که تو این جریانات بلایی سرمون بیاد. وقتی می فهمیدکه برنامه تظاهرات داریم بعضی وقت ها در خونه رو قفل می کرد.تو یکی از این روزا من از دستش فرار کردم و مثل قرقی در رفتم.حالا من بدو ، اون بدو.با هزار بدبختی خودم رو به خونه عمه ام که همون نزدیکا بود ، رسوندم و پناهنده شدم.بلافاصله بابام از راه رسید و شروع کرد به داد و بی داد و... که یک دفعه عمه وسط حرفاش پرید و از من چنان دفاعی کرد که نگو.خلاصه بابام دست از سر من برداشت و رفت.خیلی احترام خواهرش رو داشت.خیلی.منم کلی قربون صدقه عمه رفتم.اونم ازم قول گرفت که مواظب خودم باشم و حواسمو جمع کنم.این خاطره موند تو ذهنم برا همیشه ویادم موند که هر جا در موندم عمه ای هست که پشتم باشه. اونم زنی که خودش به تنهایی سختی های زندگی رو تحمل کرده و مثل کوه استوار مانده. و من همیشه آرزو داشتم که مثل او قوی باشم و زانو نزنم.

یکی دو سال بعد انقلاب و ضمن درگیری ها ودستگیری ها چند باردیگه به عمه پناه بردم.همیشه یارم

بود.سال ها بعد که خودم مادر شده بودم تو روزای سخت زندگی می دونستم که بازم می تونم رو وجودش حساب کنم.حالا عمه دیگه خیلی پیر شده و مریضه.منم این ور دنیا آواره هستم.

ولی همیشه یادم هست که شیرزنی اون ور دنیا به یادمه.منو دعا می کنه و همراهمه.

این نوشته رو به عمه خانمم تقدیم می کنم.

روزت مبارک.

نوشته های نارنجی

Balatarin
Tuesday, March 07, 2006
مسلمان بودن یا مسلمان ماندن
انار يه چيز جالبي نوشته بود در خصوص اينكه اصولا چرا بايد مسلمون بودن اينقدر سخت باشه با همه تفاسير! توصيه مي كنم مطلبش رو خودتون بخونيد.
اما چندتا نكته رو به نظرم بايد اضافه كنم به بحثش:
براي مقدمه بگم كه اعتقاد به خدا و تا حدي دين با مسلمون بودن يا يهودي بودن فرق داره. ما خدا يا دين رو براي چي لازم داريم؟ شايد فقط كمي آرامش ! اما مگر ما كه مسلمون هستيم چقدر به اسلام عمل مي كنيم؟ بقيه اديان هم مثل ما پس تغيير دين چيزي رو عوض نمي كنه. فقط بايد راحت بود.

اول اينكه بر خلاف اینکه می گن دین ارثی نیست و مثلا مسلمون باید دینش رو خودش انتخاب کرده باشه (و البته هیچ دینی غیر از اسلام هم انتخاب نکرده باشه!) دين ما هم مثل اكثر جاهای تحميلي يا ارثي هست. اگه ما مسلمون شديم به خاطر اينه كه پدر مادر ما بودن. من خودم به عنوان یه مسلمون به این قضیه اعتراف دارم. اين تا اينجا.
یک بحث دیگه و ایرادی که انار گرفته بود بحث حق زن و دیه اون توی ایران بود. بحث ديه علاوه بر اينكه يه بحث ديني هست، حقوقي هم هست. من نمي دونم توي بقيه كشورهاي مسلمون چه قانوني دارند اما فكر نكنم همه شون هم مثل هم عمل كنند. آيا با يه زن توي عربستان يا لبنان يا مالزي و اندونزي يا تركيه همون رفتاري مي شه كه توي ايران هست؟
قطعا نمي شه انتظار داشت كه همه قوانين فعلي و ديني بتونه مشكلات مدني و حقوقی و اجتماعي را حل كنه و بايد تغيير كنه و به روز بشه.

این مسایلی که می گید توی اسلام هست توی اکثر ادیان دیگه هم دیده می شه فقط فرقشون با ما این هست که اون ها قوانین شون رو مطابق با دستورات دینی وضع نکردند.
یکی دیگه این که گفته می شه که مرد یا زن برای ازدواج با یه غیر مسلمون باید همسرش رو مسلمون بکنه بعد بله رو بگه. الان خیلی ها این کار رو کردند اما من که فکر نمی کنم که واقعا این تغییر دین صورت گرفته باشه. گفته می شه مسلمون شدن با گفتن یه تشهد انجام می گیره. اگه به مفهوم تشهد توجه کنیم اعتراف به خدای یگانه هست و قبول کردن حضرت محمد به عنوان بنده و فرستاده خدا خوب نگفته این رو خیلی ها که مسلمون نیستند قبول دارند پس تغییری صورت نگرفته. می مونه انجام بقیه فریضه ها مثل نماز و ... حالا ما مسلمون های مادرزاد چقدر به دستورات دینی درست عمل می کنیم که توسط تازه مسلمون ها باید حتما انجام بشه؟ نتیجه اینکه اگه طرف ارزشش رو داشته باشه می تونه بصورت اسمی هم که شده مسلمون بشه. پس نباید خیلی سخت گرفت. این که چقدر با حقوق بشر سازگار هست یا نیست یه بحث دیگه است.

پ.ن: می خواستم پست رو بفرستم نارنجی چندتا نظر داشت. گفت که انار با کلیت قضیه و تظاهر مخالف هست پس راه حل تغییر دین صوری کمکی بهش نمی کنه. گفتم من فقط راه حلی که ساده بود رو گفتم. در مورد تظاهر باید جدا نوشت که مفصل هست. دیگه اینکه توی مسایل بزرگ تری هم حق زن ازش گرفته شده که این کوچیکش هست این که راه حل داره بعضی هاش راه حل هم نداره.
نوشته های آبی
Balatarin

بهار اینجاست
امروز اولين شكوفه بهار رو ديدم. بهتر بگم چيدم. بو كشيدم. شكوفه بادام! اصل بهار همين شكوفه هاي سفيدشه. بهار همین بوی شب بوهایی هست که با هیچ چیزی نمی شه توصیفش کرد. نمي دونم بقيه كه توي كشورهاي ديگه هستند بهار رو چطور حس مي كنند؟ من خودم دلم وقتي شكوفه ها رو مي بينم ياد بهارهاي پر گل مي افتم وقتي وسط درخت ها قدم مي زدم. بوي شكوفه ها گیجم مي كرد. خنكي باد بهار، صداي وز وز زنبورها، علف هاي تازه سبز شده واي ي ي ي.
با خودم فكر مي كنم اگه قرار باشه يه جايي باشم كه بهارش به اين شكل نباشه بوي بهارش با اين بهار فرق داشته باشه چه حسي به من دست مي ده؟
این عکس رو پارسال این روز ها گرفتم.
نوشته های آبی
Balatarin
Wednesday, March 01, 2006

فصل پنجم
پريروز با پگي براي ديدن فاشينگ((Fasching یا همون كارناوال به مركز شهر رفته بودم. بر‌خلاف بقيه يكشنبه‌ها كه همه جا سوت و كور مي‌شه ديروز شهر پر بود از جمعيت. همه جاصداي موسيقي بلند بود و قهقهه خنده رو مي شد از همه طرف شنيد. دنيايي از رنگ چشم رو نوازش مي‌داد. تا چشم كار مي‌كرد آدم‌هايي رو با آرايش‌ها و لباس‌هاي عجيب و غريب مي‌شد ديد. آدم‌هايي با لباس دلقك، زنبور عسل( نيك و نيكو يادتون هست؟)، شير و پلنگ يا ميوه‌ها. توي اين رژه ماشين‌هايي هم بودند كه مجسمه يا عروسك آدم‌هاي معروف يا سياست‌مدارها رو حمل مي كردند كه همه رو يه جورايي به مسخره گرفته بودند. نمونه اش آنگلا مركل و احمدي نژاد كه خيلي جالب بود. خلاصه به هيچكس رحم نكرده بودند نه پادشاه نه ملكه و نه احزاب سياسي.( اين هم بذاريم به حساب آزادي بيان) بدليل اين شادي و نشاطی كه همه جا ديده مي‌شه و درواقع مثل يه فصل تازه مي‌مونه بعضي ها به اين كارناوال، فصل پنجم سال مي‌گن. فشينگ يك ريشه مذهبي داره و مسيحي‌ها معتقدند كه اينطوري آرامش و شادي و سرزندگي قبل از شروع زمان روزه مخصوص خودشون بين اونها مياد. اين كارناوال در تاريخ 11 نوامبر كه ماه 11 سال ميلادي هست در ساعت 11:11 دقيقه شروع مي‌شه و يك روز قبل از شروع روزه چهارشنبهAschermittwochs به پايان مي رسه يعني درست روزي كه مسيحي‌ها روزه گرفتن رو شروع مي‌كنند. ( يه چيزي مثل ماه رمضون ما البته با كلي تفاوت!)البته تاريخ فشينگ توي شهر‌ها و استان‌هاي مختلف يكي نيست و هر كدوم روز خاصي رو براي اين مراسم اختصاص مي‌دن. آدم با ديدن اين جشن ها حسرت می خوره که چطور اين‌ها مراسم مذهبي‌شون رو تبديل به یه کارناوال مي‌كنند و توي ایران خنده و شادي یه جرمه! كاش ما هم بتونيم شادي‌هامون رو توي خيابون بياريم.
نوشته هاي نارنجي
Balatarin