نارنجستان آبي
نوشته هاي آبي و نارنجي
Wednesday, April 26, 2006


رعد و برق مثل حرف دل ماست
عجب باروني اومد امروز. رعد و برق شديد. خيلي لذت مي برم از رعد و برق، از صداش از برقش. آدم احساس قدرت مي كنه وقتي آسمون غرش مي كنه. انگار داره يه چيزي از توي دل آدم بيرون مي ريزه. آسمون هم مثل آدم مي خواد خودش رو خالي كنه. وايستادن وسط بارون بهاري كه به شدت مي خوره به صورتت و صداي آسمون كه با تمام قدرت فرياد ميزنه به من آرامش عجيبي مي ده. آهاي آسمون خودت رو خالي كن. شايد كمي آروم شدي.
نارنجي ما اين روزها خيلي خيلي گرفتار بود. حيف كه فاصله ما هزاران كيلومتر هست. " گاهي توي مشكلاتي كه براي يك دوست پيش مياد هيچ چيز مثل همراهي و همدل بودن آرام بخش نيست. چقدر خسيسيم اگه حتي بودن خودمون رو از دوستانمون دريغ كنيم. آرامش يعني اينكه فقط حس كني يك نفر ديگه هست كه با اينكه كاري از دستش برنمياد اما از مشكلت خبر داره و كمي از بار فكري تو رو كمتر مي كنه."
اينها حرف هايي بوده كه نارنجي بارها گفته و من از قول اون نوشتم. باز با يك سوال تموم كنم كه آرامش يعني چي؟
نوشته هاي آبي

Balatarin
Friday, April 21, 2006
حسش نبود يا تنبليم اومد؟
مثل دوستاني كه هر از گاهي مينويسند "امروز حسش نيست" يا " هستم اما حال نوشتن ندارم..." خواستم بيام و چند كلمه مشابه اين بنويسم.
اما ديدم كه حس نداشتن با تنبلي با هم فرق داره. ما ايراني ها هم كه از تنبل بودن بدمون نمياد.
خواستم امتحان كنم ببينم كه گاهي فرق حس نداشتن با حالش رو نداشتن و در كل با تنبلي هاي دوره اي يا مزمن چقدر توي چي هست؟
امروز با خودم تصميم گرفتم كه چيزي رو كه دلم مي خواد انجام بدم سريع انجام بدم! امروز جمعه بود و روز استراحت و انجام ندادن بعضي از چيزها توجيه هم داشت. اما فاصله تصميم تا اجرا رو كم كردم. از برداشتن يك ليوان آب از يخچال تا مرتب كردن ميزي كه مدت ها منتظر من بود تا جمعه برسه و اين جمعه ها آمده بودند و رفته بودند و هنوز اتفاقي نيفتاده بود.
گاهي گرفتاري هايي برامون پيش مياد. گاهي واقعا خسته هستيم. گاهي حس انجام كاري رو داريم يا نداريم. همه اين ها واقعيت هايي هست كه براي تبديل تصميم به عمل تاثيرگذاري مستقيم دارند. اما تجربه من به خودم نشون داده گاهي اينها چاشني مي شه براي تنبل شدن. تنبلي گاهي هم دلچسبه اما وقتي تبديل به تنبلي مزمن بشه خطرناكه و بدتر از اون وقتي عادت و فرهنگ بشه.
تا حالا از نزديك با چيني ها سر و كار داشتم و اين خستگي ناپذير بودن رو توي اين جماعت ديدم. با خيلي از چيزهايي كه توي فرهنگشون هست و از نظر ما مردوده كاري ندارم اما انگار با واژه اي مثل كم كاري سروكار ندارند. اگه رشد اقتصادي بالايي هم دارن يكي از دلايلش همين هست.
به نظرم بايد يا تصميم نگرفت يا اگه تصميمي گرفته شد بايد توي قالب قدرت ما باشه و بشه بهش عمل كرد.
اين كه خيلي كارهاي كوچولو كه از سر تنبلي انجام نمي ديم رو سريع انجام بديم نياز به تصميم نداره. امتحان كنيد.
نوشته هاي آبي
Balatarin
Monday, April 17, 2006
شركت هاي ايراني،منشي هاي ايراني
در مورد موضوع شرايط استخدام توي شركت هاي ايران و به خصوص شركت هاي خصوصي براي خانم ها شايد خونده باشيد يا ديده باشيد. چند وقت قبل بود توي هفته نامه چلچراغ يك مطلب جالب خوندم كه طرف رو برده بودن يه شركت كه چندتا دوش حمام هم داشته. هر از چندگاهي هم از اين طرف و اون طرف مي شنيديم كه الان يه خانم كه به عنوان منشي يه جا دعوت به همكاري مي شه
خيلي وقت ها اول بصورت علني شرايط ويژه كاري! رو بهش تفهيم مي كنند.

اين طرف قضيه:
چند وقتي بود شركت يكي از دوستام دنبال يك منشي مي گشتند. شركت شون و
دوستم رو سالها بود كه مي شناختم سرشون خيلي شلوغه. معمولا اگه كادر مهندسي لازم داشتند بهم مي گفتند و من بهشون معرفي مي كردم اين بار اما دنبال منشي مي گشت. وقتي بهم گفت به طعنه گفتم از كدوم منشي ها؟ خنديد گفت تو رو خدا يك نفر رو معرفي كن كه از كار و زندگي نيفتيم مي بيني كه اينجا چقدر سر ما شلوغه. گفتم معمولا كسايي كه بايد براي استخدام پيش شما بيان بيشتر اين سوال توي ذهنشون هست كه آيا كار فقط محدود به تايپ و منشي گري و جواب دادن تلفن هست يا نه كار بصورت نا محدود همراه با مخلفات هست؟
جوابش جالب بود برام. گفت خودت مي دوني كه روابط عمومي طرف براي اين كار بايد بالا باشه زيبايي ظاهري هم بي تاثير نيست. اما هرچي اطلاعيه توي روزنامه مي زنيم يه آدم هايي ميان كه خيلي هاشون از اول خيلي هم راحت شرايط موندن بعد از ساعت كاري و اينكه بعد از ساعت كاري چند نفر مي مونند و قيمت هاي پيشنهادي مطرح مي كنند دقيقا انگار كار منشي گري يك حاشيه و يك سرپوش روي خيلي كارهاي زير زيركي هست. خيلي راحت با 100 هزار تومن مي توني يك نفر رو پيدا كني كه توي ساعت اداري به شركت سرويس بده و بعد از كار اداري هم به خودت! حالا هرچي كلاس شركت بالاتر باشه يا جاي شركت يه جاي اسم و رسم دار باشه قيمت هاي پيشنهادي كه بهت ميدند بالاتر ميره. اين شده يك كاسبي براي يك عده كه خوب معمولا غير از حقوق ثابتي كه اول طي مي كنن يه جورايي با زيركي شركت ها را مجبور به هزينه هاي اضافه تر يا گاهي حق سكوت و اينجور چيزها مي كنند. البته بعضي از شركت ها هم خيلي وقيحانه از كسايي كه حتي قصد ورود به اين كار را نداشته باشند سوء استفاده مي كنند و براشون مهم هم نيست كه آيا طرف بعدا چي بگه حتي حقوق قانونيش رو هم پرداخت نمي كنند. خلاصه حسابي داستان پيچيده اي شده.

اون طرف قضيه:
توي آشناها يك خانمي بود كه حدود 6 ماه بود از شركت قبليش اومده بود بيرون و دبنال كار مي گشت. بهش قضيه رو گفتم. يك روز رفت براي مصاحبه و پر كردن فرم. امروز دوستم بهم زنگ زد گفت اون آشناتون رو بگو بياد براي يه صحبت تكميلي و استخدام.
يادم رفت بگم كه اين خانم آشناي ما انصافا خيلي خوشگل و خوش قيافه هم هست. گفت اگه مي شه شما هم با من بيا من يك كمي مي ترسم. گفتم خوب هم دوستم رو مي بينم و هم اين خانم رو رسوندم يه جورايي شايد اعتماد به نفس بيشتري پيدا كنه. توي ماشين كه نشسته بوديم سر صحبت باز شد از شركت قبلي و چندجايي كه براي مصاحبه رفته. اولش خيلي كلي اشاره هايي داشت بعدا ديدم كه اين بيچاره چه دل پري داره از اين داستان. مي گفت خيلي جاها كه رفتم اول به هيكل و قيافه نگاه مي كردند و بعد از چندتا سوال كه چند سالتون هست و شب تا چه ساعتي مي تونيد بمونيد و ما توي شركت با همكارا خيلي راحت هستيم و حقوق پيشنهادي( بخوا نيد پول بابت ... ) حتي گاهي بدون اينكه بگن چقدر سابقه داري يا تايپ بلد هستي مي گفتند از فردا بيايد سركار!
از پيشنهادهاي عجيب غريبي گفت كه بهش دادند. از صيغه تا وعده ويلا توي شمال گرفته تا موبايل و ماشين و مسافرت خارج از كشور و ... كه هر عقل سليمي مي دونه فقط براي امر منشي گري اين شرايط نمي تونه مهيا باشه.
مي گفت 90 درصد آگهي هاي توي روزنامه كه براي منشي هست و توش نوشته خانم خوش برخورد با ظاهري آراسته مسلط به امور منشي گري منظورشون فقط منشي نيست.
فهميدم كه اين دفعه هم با اينكه هم به من اطمينان داشته و هم مي دونسته كه به جايي كه نمي شناسم معرفيش نمي كنم يا حداقل اگه چيزي در مورد شركت ندونم بهش مي گم اما خواسته من هم همراش باشم.

وسط قضيه:
وسط قضيه هم من موندم با كلي فكر و سوال. دليل شرايط چيه؟مسوول اون كيه؟ اگه يك نفر بخواد درست كار كني تكليفش چي هست؟
نوشته هاي آبي
Balatarin
Wednesday, April 12, 2006
زندگي بدون هسته‌ي ما
مي خواستم از سفر نوروزي بنويسم اما امروز همه جا صحبت از اخبار هسته اي بود. مثل هميشه موافق ها و مخالف ها باهم بحث مي كردند. مي ديدم بعضي ها به شوخي به هم متلك مينداختند. حتي روبوسي و تبريك! فضا پر شده از اين بحث و مردم هم مثل هميشه خيلي با اين حق مسلم! آشنا نيستند. بعضي ها مي گن كه بدبخت شديم رفت. بعضي ها مي گن الان ديگه دست ايران براي مذاكره پره.
من موندم اين خبر، خوش بود يا نه؟ يكي از دوستان امروز گفت توي اين سي سال زندگي ما كه بيشتر دوران بعد از انقلاب بود اصلا يادم نمي ياد كه خبر خوشي شنيده باشم. فقط دوتا يكي تموم شدن جنگ با عراق يكي هم اومدن اسيرهاي جنگ به كشور. ديگه هرچي خبر بوده براي ماها خبر خوش نبوده. رفتم تو فكر. يعني براي يك نفر كه سي سال زندگي كرده هر 15 سال يك خبر خوش؟ خيلي دلم براي خودمون سوخت. حالا اينكه اين وضعيت هم حق مسلم ماهست يا نيست بماند.
نوشته هاي آبي
Balatarin
Sunday, April 09, 2006
موسيقي و سفر
مي خواستم از سفر و جاهايي كه توي سفر رفتيم و ديديم بنويسم. اما توي هر سفري يه چيزهايي جالب به نظر آدم مياد. سفرم رو شب شروع كردم گفتم شايد خلوت تر باشه. مي خواستم پشت فرمون خسته نشم دنبال يه موسيقي خوب بودم كه از تهران تا اصفهان گوش بدم.
شايد اولين چيزي كه از ابتداي مسافرت فكر آدم رو مشغول مي كنه انتخاب موسيقي يا موزيكي هست كه توي ماشين وقت رانندگي گوش مي دي يا با MP3 Player گوش مي دي.
اين انتخاب به نظرم خيلي راحت نيست. به نظر شما به چي بستگي داره؟ به جاده؟ به شب و روز بودن؟ به سرعت؟ به حس آدم؟
من فكر مي كنم تركيبي از همه اين چيزهاست. مثلا وقتي روي دوچرخه توي يك هواي بهاري موزيك گوش مي دي يا توي اتوبوس شركت واحد نشستي و مي خواهي موزيك بذاري يا خودت پشت فرمون هستي هميشه يك جور موزيك نمي شه گوش داد حتي توي يك حال و هواي مساوي.
تا حالا بهش فكر هم كردين؟ راستي چطوري مي شه بهترين موزيك رو براي بهترين حال و هوا انتخاب كرد؟ بر اساس خواننده؟ نوع موسيقي؟

نوشته هاي آبي
Balatarin
Saturday, April 08, 2006
سلامي دوباره – تقديم به همه آنها كه در سال نو با زمين لرزه ها، دلشان لرزيد.
اين اولين باري است كه سال 85 مي نويسم. فكرش را نمي كردم كه اينقدر دور بيفتم. تمام تعطيلات عيد در سفر بودم و يكي دو روزي هم اضافه تر شد.
از تهران تا اصفهان و از اصفهان تا خرم‌ آباد و در آخر تا كرمانشاه. از بين اين ها خرم آباد و كرمانشاه را تا حالا نديده بودم. چقدر قشنگ بودند.
از خرم آباد تازه برگشته بوديم كه شنيدم زلزله تكانش داده. چقدر دلم گرفت. يعني همان هايي كه ما مهمانشان بوديم حالا مهمان دشت و صحرا شده بودند؟ آيا همان كوه هاي بلند با دامنه هاي سبزشان عصباني تر از هميشه تكان خورده بود؟ باورم نمي شد. يعني انسان هايي كه نيمه هاي شب خواب و بيدار با ناباوري لزيدند چه حالي داشتند؟ همه اين ها را از خودم پرسيدم. و هنوز باورم نمي شد.
اولين پست را به ياد همه زيبايي هاي لرستان مي نويسم كه ميهمانش بودم. تصور اين همه زيبايي را از لرستان و خصوصا از خرم آباد نداشتم.
مخمل كوه، كيو، گرداب سنگي، فك الافلاك، پل شكسته و درخت ها و سبزه هايش كه هر چقدر بگويم باز هم كم است. رنگ سبز لرستان با همه رنگ هاي سبز فرق داشت.
از سفرم بيشتر مي نويسم. اما شروعش باشد با چند عكس از زيبايي هاي لرستان كه هيچ زلزله اي زشتش نمي كند.اميدوارم هميشه خرم و آباد باشد.




اين مخمل كوه هست كه تنش مثل مخمل سبز پوشيده شده است.

Balatarin