نارنجستان آبي
نوشته هاي آبي و نارنجي
Friday, June 30, 2006
چه مي كنه اين 5S !
ديروز و امروز يه مقدار از وقتم رو گذاشتم براي مرتب و منظم كردن وسايل و كتاب ها و فايل هام. راستش ما توي ايران يه سنت به اسم خونه تكوني داريم كه البته بيشتر سالي يكبار و نزديك عيد انجام مي شه. ژاپني ها هم يه سيستم دارن به اسم 5S كه در كل از پنج تا S كه اول كلمه هاي ژاپني هست درست شده. حالا نمي خوام بحثش رو باز كنم اما به نظرم خيلي خوبه كه ما ها براي كاراي شخصي خودمون هم اين سيستم رو پياده كنيم. مخصوصا بي نظم تر ها كه واجب هست اين كار رو بكنن.
1- پاكسازي Sei-ri: هرچي آشغال و چيز بدرد نخور داري بنداز دور
ما هميشه اطرافمون پر از چيزهايي هست كه به درد نمي خوره اما نگهشون داشتيم اصلي ترين عامل بي نظمي همين چيزهاست. بيشتر ما به اميد اينكه يه روزي يه چيزي به درد بخوره نگهش مي داريم اون هم جايي كه كنار باقي چيزهاي ارزشمند جا اشغال كنه. كافيه يه نگاه به اطراف بندازيم تا ببينيم حداقل چندتا چيز به درد نخور الان نگهداشتيم و مدت هاست هم استفاده نكرديم.
2- نظم و ترتيب Sei-ton : اينجا مي رسيم به ايجاد نظم اين ديگه نياز به توضيح نداره. هر چيزي سرجاي خودش. يه جوري چيزهاي كه لازم داريم بچينيم كه براي رسيدن بهش نياز به دنبال گشتن نباشه.
3- نظافت Sei-so : حالا نوبت تميز كردن هست. گرد گيري و دستمال كشيدن و برق انداختن. من عاشق اين كارم.
4- استاندار كردن Sei-ke-tsu : فكر كنم ديگه خيلي قلمبه سلمبه شد! چيكار مي شه كرد بايد نظم و ترتيبي كه ايجاد كرديم بصورت استاندارد دربياريم. ( بيشتر به درد شركت و محيط كارمون مي خوره كه نظم ما با بقيه در ارتباط هست. يه چيزي مثل تهيه دستورالعمل)
5- فرهنگ سازي Shi-tsu-ke : آدم ياد شوهر هانيكو مي افته آقاي شينوسكه! اما چيزي كه ما توش لنگ مي زنيم همين قسمت هست. يعني همه كارها رو انجام مي ديم. اما نمي توينم بصورت يه فرهنگ جا افتاده وضعيت رو نگهداريم. يعني كافي يه روز بعد از درست كردن اتاق بهش نگاه كنيم. شده بهم ريخته درست عين روز اولش. البته هم اتاقي و شوهر و بچه هم دليل خوبي براي اين بهم ريختگي هستند.
اين پست يه كم زيادي علمي شد اما به امتحانش مي ارزه خوب حالا بد نيست يه بار هم كه شده اينجوريش رو امتحان كنيد. ژاپني ها كارهاشون بي حكمت نيست.
نوشته هاي آبي
Balatarin
Tuesday, June 27, 2006
من هم تا الان رفته بودم اگر....
اين هفته سعي كردم به همه چيز يه جور ديگه نگاه كنم. همه حرف هايي كه در مورد موضوع رفتن يا ماندن ايران ذهنم رو به خودش مشغول كرده بود. خيلي حرف ها گفته شد و خيلي ها نظراتشون رو گفتند. دسته بندي و جمع بندي بعضي از دوستان هم خيلي جالب بود.
راستش آدم وقتي نسبت به يه موضوع يه نظري داره ممكنه از موضع خودش جوري به مسايل نگاه كنه يه قسمت از واقعيت رو نبينه. تعصب، غرور و عدم آگاهي باعث مي شه كه يه مقدار از واقعيت دور بشيم. البته اشتباه نشه با اينكه نتونيم از نظر خودمون دفاع كنيم. هر كسي بايد بتونه از نظر و عقيده خودش دفاع كنه اما نه با تعصب و يكسو نگري.
نظرات مختلفي رو خونديم. با خوندن هركدوم يه حسي توي آدم بوجود مياد. بعضي هاشون قابل تحسين و عميق بودند. خوندن بعضي هاشون هم به آدم برمي خورد. نه قانون كلي مي شه صادر كرد نه كسي رو متهم كرد نه سرزنش.
چه اونها كه رفتند براي هميشه، چه اونها كه موندند براي هميشه، چه اونها كه رفتند كه برگردند و هم اونها كه دنبال رفتن هستند همه دليلي، توجيهي‌ يا محركي براي اين تصميم خودشون داشتند. تمام چيزهايي هم كه گفته شده مطلق نيستند و بسته به شرايط مي تونه عوض بشه.
شايد من تا الان رفته بودم اگه توي محيطم با توهين و پارتي بازي و تحقير مواجه بودم. من هم ميرم اگه حس كنم كه نمي تونم توي شرايطي دوام بيارم و تحملش كنم. حتما كسايي هم كه به دليلي رفتند اگه اون عامل رفتنشون برداشته بشه انگيزه بيشتري براي برگشتن خواهند داشت و اونهايي كه بين رفتن و ماندن دو دل موندن فقط يه وزنه ديگه مي خوان تا ببيند كدوم كفه ترازو سنگين تر مي شه. راستي اين وزنه رو كي توي ترازوي ما مي ذاره؟
نوشته هاي آبي
Balatarin
Wednesday, June 21, 2006
چرا تا حالا ايران مانده ام؟
تو بگو كدام مهمتر است

از ديشب فكرم مشغول اين سوال انار بود كه چرا ايران مونده ام؟ اولين چيزي كه به ذهن آدم مي رسه اينه كه اصلا مي تونسته بره و نرفته؟ اصلا شرايطش طوري بوده كه بتونه بره يا نه؟
شرايط رو مي شه هم بوجود آورد و هم ممكنه پيش بياد. من خودم فكر مي كنم هم مي تونستم شرايطش رو براي خودم بوجود بيارم و هم شرايطش برام بوده. اما تا الان اين تصميم رو نداشتم.
شرايط محيطي- راستش اينطوري نبوده كه تا الان خارج نرفته باشم. يعني يك نگاه از داخل ايران به خارج و برداشت ها و قضاوت هاي شخصي كه همه اش واقع بينانه نيست. مشكلي كه امير دوستم همين الان هم داره و به نظرم يك نگاه واقع بينانه نيست. امير الان داره فوق تخصص خودش رو توي ارتوپدي مي گيره درآمد خوبي هم اينجا داره. مي گه مي دونم اگه برم هم شغلي كه اينجا دارم ندارم هم جايگاهم پايين تر خواهد بود اما من اونجا آرامش دارم. من ميرم چون از اينجا خسته شدم. به نظر من خارج رو براي تنوع مي خواد. اگه يه مدت اونجا باشه حتما نظرش عوض مي شه.
تا حالا چندتا كشور اروپايي و غير اروپايي رفتم. البته مدت زيادي نبودم كه به خودم اجازه قضاوت بدم اما همين قدر مي دونم كه نظرم با قبل از رفتنم فرق كرد. شايد دليلش اين بود كه خيلي زود و زماني كه بعضي ها آروزوشون خوردن يك ويزاي شنگن يك ماهه توي پاسشون بود من ويزاي 6 ماهه داشتم. هيجان سفر اولم رو منكر نيستم وقتي به فرانسه مي رفتم. اما نه پاريس با همه زيبايي هاي اعجاب انگيزش شهر رويايي من بود و نه من دلم مي خواست شهر سكونت و زندگي من باشه.
ويژگيهاي شخصي- يكي از بزرگترين دلايلي كه افراد حاضر مي شن ترك وطن بكنن كنار نيامدن با شرايط محيط زندگيشون هست. اين سازگاري و كنار آمدن يا نيامدن به فرد برمي گرده. نمي شه گفت خوبه يا بد فقط يه تفاوت هست مثل هزاران تفاوتي كه بين آدم ها هست. من با جامعه ايران مشكل جدي ندارم كه نتونم بپذيرمش. همين جا توي وبلاگ چندبار نقد جدي به كارهاي ضدفرهنگي خودمون كردم مثل عدم مطالعه و ... اما پذيرفتم كه اينها مشكلات ما هستند. من موندم چون اگرچه اينها آزارم مي ده اما مي تونم تحملشون كنم و درعوض به چيزهايي كه اينجا دارم فكر مي كنم. بايد واقع بين بود. به قول رضا دوستم كه الان كانادا زندگي مي كنه اينجا يه چيزهايي داري كه اصلا حسابشون نمي كني وقتي رفتي مي فهمي كه چقدر ارزش داشتند برات و اينجا دستت از اونها كوتاه هست. مي گفت همين كوهي كه جمعه با بچه ها مي رفتيم همين خيابوني كه دبيرستانم توش بود همين مادري هميشه خستگي هاي دلت رو پيشش خالي مي كردي و خاك پدري كه وقتي دلت مي گرفت مي رفتي اونجا ازم گرفته شده. رضا رفت كه اقامت كانادا رو بگيره و مجبوره چند سالي اونجا بمونه.
من هم مثل خيلي از شما آدم بي دردي نيستم كه هرچي ديدم ناراحت نشم و برام مهم نباشه. وقتي مي گم با شرايط كنار ميام منظورم بي خيالي و بي دردي نيست. من هم وقتي ميرم كوه و يه نفر بي دليل گير بده اعصابم بهم ميريزه. من هم وقتي مجبورم توي محيط كار مواظب حرف زدنم با تلفن باشم چون همه مي دونن كنترل مي شه حس خوبي ندارم. من هم وقتي مي خوام برم توي يك وب سايت معمولي و يه نفر ديگه تصميم گرفته اين حق رو از من بگيره ناراحت مي شم. من وقتي توي تماشاي فوتبال مجبورم صحنه يك گل رو ده بار ببينم تا شادي تماشاگران سانسور بشه حس مي كنم با شعورم بازي شده. موندن من تاييد اين كمبود ها نيست.

يك دليل مهم ديگر– اگه بچه اول خونه باشي همه هم بهت وابسته باشن برات سخته بخواهي يه بي خيال خيلي چيزها بشي. محور بودن توي يه خانواده با همه خوبي هاش بدي هايي هم داره. ديگه پارامترهاي تصميم گيرت بيشتر مي شه. چون فقط خودت نيستي.
يك نمونه – امروز تو شركت جلسه داشتيم. يه همكار خانم دارم كه برادرهاش مهاجرت كردن و خودش هم شديدا دنبالش هست. كنار دستم نشسته بود ديدم حواسش به جلسه نيست. روي يك كاغد نوشتم چرا ايران ماندم؟ چرا از ايران رفتم؟ با تعجب نگام كرد گفت ديشب با پدر مادرم دو ساعت و نيم بحث اين رو داشتم. پدرم چيزي بهت گفته؟ ( پدرش رو مي شناسم آخه) گفتم نه اتفاقي بوده. پرسيدم حالا تصميمت چي شده؟ رفت تو فكر فقط يه چيز گفت و باقيش رو نوشت
گفت" من مي خواستم برم، الان هم مي خوام برم، آخرش هم مي رم اما يه روز فكر مي كردم كه برنمي گردم اما الان ديگه مطمئن نيستم كه بمونم...
نوشت:" براي نوستالژي،براي خاطره، براي نسيان،شايد غم نسيان. براي عشق براي لجبازي براي فرار از نداشته ها، براي نخواستن يا خواستن. براي بودن يا نبودن، براي ترس، براي آرزو، براي بايد ها و نبايد ها، براي هست ها نيست ها.
براي عدالت، براي آزادي براي امنيت، براي ذهن براي اسارت و شايد براي ديگري...
نمي دانم دقيقا كدام براي كدام!!!
ديدم خيلي توي فكر رفته بعد بهم قول داد برام بنويسه. گفت تا شنبه.
من باز م حرف دارم. اين پست خيلي طولاني شد. باقيش رو مي ذارم براي بعد.

نوشته هاي آبي
Balatarin
Tuesday, June 20, 2006
يادم رفت چكار مي خواستم بكنم!

گاهي وسط كارهايي كه مي خواهي انجام بدي اتفاق هايي مي افته كه اگه حواست نباشه به كلي يادت مي ره چكار مي خواستي بكني. خيلي از ما مرد كارهاي ناتمام و نيمه كاره هستيم. بهتره بگم مرد ناتمام( اشتباه نشود منظورم تبعيض جنسي نبود به خدا) بگوييم انسان ناتمام.
هميشه از نبودن وقت هم ناله مي كنيم. يك كاري كه مي خواهيم بكنيم وسطش هزار بار تصميم عوض مي كنيم. از دست اين جور آدم ها خيلي خسته مي شم. خدا نكنه از تو نظر هم بخوان! بابا انصاف نيست تو كه خودت تكليفت با خودت مشخص نيست ميايي ذهن يكي ديگه رو هم مشغول مي كني.
لازم نيست هميشه كاري بزرگي انجام بديم. مهم اينه كه بدونيم چيكار مي خواهيم بكنيم. اين خودش كار بزرگي هست.
انار يه سووال جالبي كرده. پرسيده چرا از ايران بيرون اومدين؟ چرا تصميم گرفتيد ايران بمونيد؟ من كه براي زندگي از ايران خارج نشدم اما خيلي از دوستام رفتند هر كدوم هم به يه دليل.
تحصيل دليل موجهي بود براي خيلي هاشون كه الان يا تمام كردن يا دارن تمام مي كنند اما قصد برگشتن ندارن. يكي دونفر ديگه هم مي شناسم كه اصلا استاندارشون ايراني نبود. يعني اينقدر آدم سيستماتيكي بودند كه توي محيط بي سيستم اينجا داشتند ديوانه مي شدند. يه نفرشون هم تكليفش با خودش معلوم نبود(رجوع شود به قسمت بالاي نوشته) مي گفت حيف من كه اينجام. به عنوان ادامه تحصيل با هزار زور و تلاش رفت. حالا هم گاهي مي گه نه اينجا آخرش خارجي هستيم من بر مي گردم.
راه دور نريم همين تهران خودمون. خيلي ها كه حتي دانشگاه تهران قبول مي شن همين جا موندگار مي شن. يه آماري ديدم كه حدود 80 درصد شهرستاني ها كه تهران درس خوندند ماندند و تهراني شدند! خارج كه جاي خود داره.
در مورد اينكه چرا من ايران موندم بايد مفصل تر بنويسم.

نوشته هاي آبي
Balatarin
Friday, June 16, 2006
اين نيمه را از دست ندهيد – 1

قبل از اينكه به مطلب اصلي بپردازم بگم كه ديشب شبكه ملي چينCCTV9 ، مراسم اجلاس كشوردهاي SCO بصورت زنده پخش مي كرد. واقعا زيبا بود. از همه كشورهاي عضو و مهمان كه فكر كنم حدود 10 كشور بودند از جلمه ايران برنامه موسيقي و رقص گذاشته بودند. البته از ايران فقط موسيقي سنتي بدون رقص و بدون صداي زن اجرا شد. برنامه روسيه و ازبكستان خيلي جالب بود.
اول اسم هر كشور رو مي خوندن گروه مربوط به اون كشور مي آمدند. جالب بود كه گروه موسيقي ايران به شدت مورد تشويق قرار گرفت.
شعاري كه مرتب تكرار مي كردند اين بود كه " We live in the same sky " بعد يك گروه از نوازندگان چيني با سازهاي خودشون موسيقي همه كشورهاي ميهمان رو اجرا كردند و پشت سر اونها روي يك پرده بزرگ تصاوير مربوط به آثار ديدني اون كشور نمايش داده مي شد. در آخرين بخش يك ملودي ساخته بودند كه رقصنده مربوط به هر كشور مي آمد و خواننده به زبان خودشون يك بيت از شعر رو مي خوند. ايران فقط يه آقاي جواني آمد و شعر فارسي رو خوند و به جاي رقصنده فقط مجبور شد كه دست بزنه.
.آقا ايرانيه سمت چپ با لباس سفيد عكس ايستاده دست مي زنه.عكس از اينجاست

خوب حالا بريم سراغ نيمه خودمان. حتما مي پرسيد كدوم نيمه؟ منظورم همان نصف جهان هست.
از اصفهان حتما زياد شنيديد يا ديديد. اما شرط مي بندم كه بيشترش از ميدان نقش جهان و عالي قاپو بوده. سفرم به اصفهان رو از غرب اين شهر شروع مي كنم. خياباني طولاني به اسم آتشگاه كه اصفهان رو به نجف آباد وصل مي كنه. خياباني كه دو طرفش پوشيده از باغ هاي انبوه ميوه و از كمي بعد تر از ارديبهشت، شاليزارهاي برنج هست. برنج اين منطقه معروف به برنج لنجان طعم و عطر خوبي داره. دليل اصلي اينكه اسم اين خيابان آتشگاه هست وجود يك كوه به همين اسم توي اين خيابان هست. بالاي اين كوه يك آتشكده قديمي كه خرابه هايي از اون باقي مونده وجود داره. كه توي عكس مي بينيم.

آتشگاه رو كه به سمت اصفهان بياييم مي رسيم به منارجنبان. الان مثل قديم اجازه نمي دن كه مردم بالاي مناره ها برن و تكونشون بدن. سرهر ساعت يك نفر ميره بالا تكون مي ده و بقيه تماشا مي كنن.
هنوز خيلي ها خودشون نديدن اما من هم خودم چند سال قبل بالاي مناره رفتم و هم توي اين سفر ديدم كه وقتي يكي رو تكون مدن اون يكي تكون مي خوره. براي تاييد صحت اين كار يك زنگوله به مناره اولي بستند يكي هم به مناره دومي كه وقتي يكي رو تكون مي خوره صداي هر دوتاش درمياد. من يك تيكه فيلم هم گرفتم كه سعي مي كنم بعدا بذارم اينجا.

يه جاي ديگه شايد كمتر كسي سر بزنه مسجد جامع يا مسجد جمعه ست. يه جاي قديمي كه حتي گفته مي شه ساختمانهاش مربوط به دوره قبل از اسلام هست.
جاش توي ميدان قديم سبزه ميدون يا به قول اصفهاني ميدون كهنه هست. اين از وردي مسجد (البته خانم ها نگران نباشيد اين قانون مربوط به مواقع نماز هست. من خودم خانم هاي بدون چادري با آرايش ديدم كه اونجا بودند اما دقيقا وقت ظهر خانم بدون چادر راه نمي دن داخل)


اينجا شايد به معروفي مسجد شاه (امام) نباشه اما معماري قشنگي داره براي ديدن

اين هم يك پنجره كه كاملا از سنگ تراشيده شده هست.

چسبيده به اين مسجد قبر آقاي مجلسي هم هست كه من نرفتم.

نوشته هاي آبي
Balatarin
Tuesday, June 13, 2006
اشك ها و رشك ها

نقل هاي فوتبالي- اين روزها بعد از شكست ايران از مكزيك بازار گير دادن ها و تفسيرها داغ داغه. درست مثل هواي اينجا كه امروز خيلي گرم بود. ايراني ها هر كدومشون تقصير و گردن كسي مي ندازه. چيزي كه مهم هست اينه كه كسي از باخت ايران خوشحال نشد. اين روزا اينقدر تفسير مختلف كه بعضي هاشون تفكر برانگيز هم بودند، گفته شده كه جايي براي تفسير ما نمي مونه.
من فقط يه عكس مي ذارم كه از بين عكس هاي يكي از دوستان انتخاب كردم كه برام از آلمان فرستاده بود. از اشك ها و رشك ها.

يه دختر ايراني كه بيرون از ورزشگاه داره بازي رو نگاه مي كنه و ...


به روايت راوي- راوي عزيز مدتها منتظر ديروز بود. ديروزي كه با كلي حادثه و خاطره تمام شد. حالا با دلي پر، از مشاهدات خودش برامون نوشته. راوي از اشك هاش گفته.

بدون شرح- شبكه تهران در مورد شلوغي هاي بعد از فوتبال با آقاي طلايي (رييس پليس تهران) مصاحبه داشت. طلايي مي گفت شادي حق مردم هست. اگه مردم توي خيابون موزيك گوش كنند اشكالي نداره چون خوشحال هستند. فقط كسي حق نداره جلو ماشين بقيه رو بگيره و مجبورشون كنه كه بوق بزنند يا جلو راه بقيه رو سد كنه. سردار طلايي مي گفت حتي به ما (نيروي انتظامي)مربوط نيست كه كي داره توي حريم خصوصي خودش چه خلافي انجام مي ده. تا كسي شكايت نكنه يا به حريم بقيه تجاوز نكنه ما هيچ اقدامي انجام نمي ديم.
( ادامه ماجراي سفر رو گذاشتم براي پست بعدي كه دارم آماده مي كنم)


نوشته هاي آبي
Balatarin
Sunday, June 11, 2006
چرا ما كار نمي كنيم؟

امشب كه تيم ملي ايران از مكزيك باخت. نيمه دوم بازي اصلا بازي خوبي نبود و حسابي اعصاب ما رو بهم ريخت.
مي خواستم ادامه سفر و با عكس هاش بزنم كه ديگه حسي نذاشتند براي ما.
چند روز قبل با مديرمون جلسه داشيتم. آقاي مدير گله داشتند كه از كار گروه ما رضايت نداره و كلي ما رو شستند و گذاشتند كنار. اصلا اجازه حرف زدن به ما نداد. هي هم از پابندي به شركت حرف زد و اين حرفا. يكي نبود بگه آقا اگه شما خودت كار شركت برات مهم هست چرا فقط هفته اي 2 روز ميايي و بقيه روزها به بيزينس شخصي خودت مي رسي.
امروز با يه گروه ديگه از بچه ها جلسه داشت به اونها گفته بود چرا كار نمي كنيد؟ اگه مي خواهيد كار كردن رو ياد بگيرد بينيد اون يكي گروه چطوري دارن كار تيمي انجام مي دن كه منظورش ما بوديم.
فهميديم كه ما چرا ما كار نمي كنيم. شايد معني كار كردن رو ما نمي فهميم. چقدر خوب بود مدير عزيز بعد از اون همه ايراد گرفتن يه دست درد نكنه خشك خالي هم به خاطر همه كارهايي كه مجبور شده بود تعريفش رو پيش بقيه بكنه مي گفت. شايد فكر مي كرد كه به گوش ما نمي رسه؟

نوشته هاي آبي
Balatarin
Saturday, June 10, 2006
ابيانه، تابلو نقاشي بزرگ

راستش من خيلي به شعرهاي سهراب سپهري علاقه دارم. صداي پاي آب و بقه شعرهاش حس خوبي بهم مي ده. توي باغ فين كه بوديم اولين چيزي كه به ذهنم رسيد صداي پاي آب بود و به درستي كه سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است.

قمصر- از كاشان به سمت قمصر راه افتاديم. گفته بودند فصل گلاب گيري تمام شده اما رفتيم و چه خوب شد كه رفتيم. از دل هواي گرم و كويري بايد به سمت كوه هاي بلند مي رفتيم. خنكي هوا معلوم بود. به شهر گل و گلاب رسيديم. از همون اول شهر گل رز كاشته بودند.
باورم نمي شد شهري قمصر اين شكلي باشه. نه خيلي بزرگ اما خيلي مرتب و تميز و سبز. باد خنكي كه تلافي گرماي كاشان رو حسابي در آورد.


شهري كه قيافه اش به شهرهاي كوهستاني بيشتر مي خورد تا شهري حاشيه كوير.

بالاخره جايي هم پيدا شد كه هنوز گلاب مي گرفتند و چقدر هم خوش عطر بود.

يه پيرزن خيلي باحال هم خورد به پست ما كه كلي مخش رو زديم تا اجازه داد عكسش رو بندازيم!

ابيانه – در مورد ابيانه زياد شنيده بودم. عجله داشتم كه ابيانه را هم ببينيم. عصر شده بود. از اتوبان كاشان اصفهان جدا شديم و از جاده هاي پر پيچ و خم كه از تو دل دره هاي پر از درخت رد مي شد چيزي حدود 30 كيلومتر بايد مي رفتيم. خودمونيم وقتي مجبور باشي رانندگي كني و نتوني عكس بگيري عذاب وجدان مي گيري. بعضي جاها كه نمي توني خودت رو كنترل كني مجبور به تخلف مي شي!

اول روستا كه وارد مي شي بايد 500 تومن ورودي به شواري اسلامي روستا بدي. قيافه ورودي زياد به روستا نمي مونه.

ميدون اصلي رو كه رد كني و ماشين هاي مدل بالاي پارك شده رو بي خيال بشي ديگه همه چيز بوي اصالت مي ده.

رنگ خاك اين منطقه قرمز هست و خونه هاي كاهگلي هم رنگشون قرمزه. با كوچه هاي باريك و سربالايي هاش.












هنوز مي شه يك روستاي اصيل رو اينجا به چشم ديد كه تكنولوژي هاي قديم و جديد كنار هم هستند.

مردم ابيانه هنوز رسم و رسوم خودشون رو حفظ كردند. حتي جوونتر ها هم لباس هاي محلي مي پوشند كه لباس زنها رو تو عكس مي بينيد. مردها هم شلوارهاي سياه رنگ خيلي گشاد مثل شلوار لرهاي بختياري مي پوشند.

زبان مردم اينجا رو هرچقدر هم گوش مي كردي متوجه نمي شدي مي گن ريشه هاي پهلوي داره ( چون تخصص ندارم مطمئن نيستم) اما اگه با زرتشتي ها آشنايي داشته باشيد حس مي كرديد كه شباهت هاي زيادي به هم دارن.
با اينكه اينجا مسجد و حسينه داره اما مي گن كه خيلي ديرتر از بقيه جاها مسلمون شدند.

اينجا رو بايد ديد نمي شه توصيف كرد. واقعا رويايي و قشنگ. مخمل سبز علف ها روي دامنه كوه پيداست.
برگشتن كنار يه چشمه توقف كرديم كه عجب درخت هايي داشت. ما كه از سرما زياد نتونستيم بشينيم. انگار نه انگار كه چند كيلومتر اونطرف تر گرما داره غوغا مي كنه.

هوا داشت تاريك مي شد. حركت كرديم سمت اصفهان. "شب سكوت كوير". توي اتوبان هم گاهي خلافي از پشت فرمون. اما اينبار جايي پيدا نيست. مجبوري فقط از نزديك عكس بندازي.

Balatarin
Friday, June 09, 2006



كاشان شهري كه از نو بايد ديد

كاشان را تا حالا اينجوري نديده بودم. فكر مي كردم چيزي شبيه قم. اما به ديدنش مي ارزيد.
خانه بروجردي ها- كه يك تاجر فرش نطنزي براي پسرش كه داماد طباطبايي ها بوده مي سازه، اولين جايي بود كه ديديم. معماري قشنگي داشت.

اين ظاهر خانه


و اين هم يه قسمت از نقش هاي سقفي


خانه طباطبايي ها- كه قشنگ تر و بزرگ تر از بروجردي ها بود و نزديك به همون خونه. خونه اي كه هم گچ بري هاي قشنگي داشت هم آينه كاريهاش قشنگ بود.
نقاشي هاي خونه كار صنيع الملك يعني عموي كمال الملك هست كه خودش هم كاشاني بوده. بهر حال به ديدنش مي ارزه.


اين هم يه نماي ديگه كه گچ بري و آينه كارها توش مشخص هست.



شيشه هاي رنگي كه با ظرافت كنار هم چيده شدند الان ديگه فكر نمي كنم كسي حوصله داشته باشه اين كار را رو انجام بده.

باغ فين- اينجا رو ديگه فكر كنم همه اگه نرفته باشن هم ديدن. فيلم سلطان و شبان يادتون هست؟ يه قسمت هاييش توي اين باغ ضبط شده بود. توي ظهر داغ كاشان كه هوا نزديك 40 درجه بود رسيديم اينجا



مردم شريف كه همه جا ياد حق مسلم خودشون مي افتند و حتما هم بايد ذكر كنند كه "انرژي هسته اي حق مسلم ماست" حتي روي در و ديوار آثار تاريخي كه واقعا دردآور هست اين همه بي فرهنگي!



و حمام فين كه بزرگ مردي مثل اميركبير توش كشته شده



خلاصه اين يه كاشان ديدن مختصر يك روزه.

باقي سفر رو بعدا مي نويسم.

نوشته هاي آبي

Balatarin
Tuesday, June 06, 2006
سفري كه حسابي چسبيد.

جند روزي سفر بودم. مسافرت خيلي خوبي بود. كاشان، ابيانه و اصفهان. خيلي عكس گرفتم كه عكس هاي خوب هم توش هست كه اينجا مي ذارم. خيلي دلم مي خواد بنويسم. اما امشب خيلي خسته ام. دلم نيومد همينطوري يه چيزي بنويسم. كاملش بمونه فردا.
فقط توي گرماي نزديك 40 درجه كاشان خنكي سايه سروها چقدر لذت بخشه واقعا "سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است" .
نوشته هاي آبي
Balatarin